تبليغاتX
***حرف ها و خاطرات من***

***حرف ها و خاطرات من***

راستی بعضیا:

چطوری میخواین با نفرین مردم زندگی کنین؟!!واقعا ارزششو داره؟!!اگه الان یقتونو نگیرن بالاخره یه وقتی میگیرن....امیدوارم یه روزی صدای تک تک نفرینایی که شدین تو گوششتون بپیچه تا بفهمین واقعا ارزششو داشت یا نه!!

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1390ساعت 20:4  توسط مُحی  | 

مرسی دوست عزیز که حالمو پرسیدی

اون مشکلم بعد چندوقت رفع شد ولی هنوز اب خوش از گلمونو پایین نرفته بود بقیه اومدن دنبالشو گرفتن انگار تمومی نداره...

الانم فقط میتونم بگم:


دست مریزا با این عدالت!!امیدوارم اونایی که دم از عدالت میزنن همچین عدالت بزنه به کمرشون که ناعدالتی زد به کمر خیلیا..


+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1390ساعت 20:2  توسط مُحی  | 

چقدر این اهنگو دوست دارم:):):)

سلام از فریدون

بگو سرگرم چی بودی که اینقد ساکتو سردی
خودت آرامشم بودی خودت دلواپسم کردی
ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه
چقد باید بمونم تا یکی مثل تو پیدا شه
تو روز و روزگار من - بی تو روزای شادی نیست
تو دنیایی منی اما - به دنیا اعتمادی نیست
سلام ای ناله بارون
سلام ای چشمای گریون
سلام روزهای تلخ
هنوزم دوسش دارم
سلام ای بفض تو سینه
سلام ای اه آیینه
سلام شب های دل کندن
هنوز هم ودستش دارم
نمیدونی تو این روزا چقد حالم پریشونه
دلم با رفتنت تنگو دلم با بودنت خونه
خرابه حال من بی تو - نمیتونم که بهتر شم
تو دستای تو گل کردم - بزار با گریه پرپر شم
یه بی نشونم تو این خزون
منو از خودت بدون - منو از خودت بدون
یه بی نشونم تو این خزون یه بیقرارم یه نیمه جون
منو از خودت بدون - منو از خودت بدون
سلام ای ناله ی بارون
سلام ای چشمای گریون
سلام روزهای تلخ من
هنوزم دوستش دارم
سلام ای بغض تو سینه
سلام ای آه آیینه
سلام شب های دل کندن
هنوز هم دوسش دارم

http://www.4shared.com/audio/fGjA8W0e/Fereydoun_-_Lost_Memories__-_0.htm


+ نوشته شده در  جمعه 29 مهر1390ساعت 20:22  توسط مُحی  | 

...!

ادم تو گرفتاریا میتونه دوستای واقعیشو بشناسه!!!

وقتی مشکل دارن میشن رفیق جون جونی ولی وقتی گرفتاری زنگ نمیزنن یه حال کوچیک ازت بپرسن!!!بعضیاشون هم که زیر ابتو میزنن...کاش زودتر همه چی تموم بشه تا از خجالتشون در بیام

+ نوشته شده در  جمعه 29 مهر1390ساعت 20:21  توسط مُحی  | 

خدایا

نه من آنم که ز فيض نگهت چشم بپوشم
نه تو آني که گدا را ننوازي به نگاهي




در اگر باز نگردد ، نروم باز به جايي
پشت ديوار نشينم ، چو گدا بر سر راهي




کس به غير از تو نخواهم
چه بخواهي چه نخواهي
باز کن در ، که جز اين خانه مرا نيست پناهي

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1390ساعت 23:34  توسط مُحی  | 

اخرش...

امروز هم بدتر از دیروز  روزای قبلش...مثلی که هر روز داره بدتر میشه خدایا اخرش چقدر بد میشه؟!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1390ساعت 23:26  توسط مُحی  | 

...

کاش بغضیا یه ذره درک و شعور داشتن..من با 17 سال سن میفهمم که تو این موقعیت نباید همجین کاری کرد ولی تو که سنت به عهد قجر برمیگرده هنوز ملتفت نشدی؟!!!!!!!به خدا ادم میمونه چی بگه

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1390ساعت 23:24  توسط مُحی  | 

خدایا به امید تو.....

خدایا کاشکی همه چی تموم میشد دیگه نمیخوام ببینم وقتی مامانم حرف میزنه وسطش بزنه زیر گریه چشای داداشم سرخ بشه صدای بابام از گریه در نیاد...نمیخوام وقتی کسی تلفن میزنه همه مثل برق بپریم ببینیم کیه....ایا خودشه ایا خودش نیست!نمیدونم وقتی خودشه باید ناراحت باشم یا خوشحال...خوشحال که صداشو میشنوم یا ناراحت که صداشو اینجوری میشنوم؟!خدایا تهش چی میشه؟!!!همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه و کلاغ به خونش میرسه یا که کلاغ همین جور سرگردون میمونه تا یکی با تیر بال و پرشو بشکنه؟!خدایا میدونم تا حالا هم کمرش شکسته دیگه بسه!اگه امتحان الهی هست  دیگه بسشه...خدایا تو که خودت از خوبیاش میدونی؟!میدونی چیکار کرده چیکار نکرده...خدایا یه خورده از عواقب خوبیاشو تو این دنیا بده بهش نزار بیشتر از این زجر بکشه...

امام رضا روز تولدت از ته دلم خواستم همه چی تموم شه...مدیرمون گفت از ته دلتون بخواید مطمئن باشین روتونو زمین نمیندازه منم از ته دلم خواستم رومو زمین ننداز....اگه به نظرت از  ته دلم نبوده ولی الان است دارم از ته ته دلم میخوام ازت که همه چی رو تموم کنی....نزار بیشتر از این طول بکشه خیلی سخته....

اگه این طور ادامه پیدا کنه چی میشه؟!اگه همه چی خوب تموم نشه چی؟!میدونم که مامانم دق میکنه میدونم که دیگه نمیتونم مثل همیشه اکه ناراحتم از بقیه قایم کنم دیگه نمیتونم شاد باشم دیگه نمیتونیم شاد باشیم....خدایا یکی حرف دل گرم کننده میزنه و یکی مثل امشب میگه اوضاع خوب نیست...به امید کدوم باشیم؟!ای کاش حداقل تکلیفومن مشخص میشد..بی خبری خیلی بدتر از بدخبریه.....

خدایا شاید ادم خوبی نباشم میدونم که نیستم ولی مطئنم اون هست خدایا تو که از رگ گردن نزدیکتری کمکش کن...نزار دیگه صداش اینجوری باشه نزار دیگه گریه کنه نزار بد ببینه ...

یادمه تو ادبیات داشتیم اکه بنده گناهکارت ازت کمک بخواد از روی برمیگردونی اگه بازم صدات کنه بهش توجهی نمیکنی ولی وقتی با گریه و زاری صدات میزنه جوابشو میدی خدایا من این چند با گریه صدات کردم بازم صدات میکنم جوابمو بده....

میترسم هر موقع مامانم بیاد تو اتاق ببینه دارم گریه میکنم اون وقت حالش بدتر میشه نمیخوام منم بشم یکی دیگه از نگرانیاش...

خدایا به امید تو...

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مهر1390ساعت 21:33  توسط مُحی  | 

18 سالگی

سن ۱۸ سالگی رو خیلی دوست دارم ولی دیروز واقعا از ته دلم میخواستم که ۱۸ سالم باشه

جلسه ی قبل وسط بسکتبال با دوستم کلاس رو پیچوندیم و رفتیم بعد دیروز معلم بهم میگه کجا بودی؟!من مسئول شماهام اگه چیزی بشه باید به والدینتون بگم...واسه اولین بار خیلی میخواستم ۱۸ سالم باشه که بگم به کسی ربط نداره..همش میگفت باید جواب والدینتون  رو من بدم و شما دست من سپرده شدید...وااای داشتم تا مرز دیوونگی میرفتم...........

فقط یه سال تا ۱۸ سالگی مونده

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مرداد1390ساعت 3:42  توسط مُحی  | 

سوتی

وااای سوتی دادم

امروز یکی از دوستام زنگ زده بود و شروع کرد واسم فیلم تعریف کردن منم حوصله گوش کردم نداشتم شروع کردم تو نت گشتن وسط حرفای اونم همش اهان..خب..اا... میگفتم که یعنی گوش میکردمبعد یهو تلفن قطع شد دوباره زنگ زد گفت خب تا کجاش گفتم یادم نیست...من اینطوری شدماخه گوش نکرده بودم چی میگه اخرش هم فهمید گفت تو اصلا گوش کردی؟؟؟!!!

منم بسی ضایع شدم

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1390ساعت 23:25  توسط مُحی  |